تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد
یک سری افکار پیچ در پیچ توی سرم دارم ! من آدم بیخودی هستم برای خودم که حق دارم راست بنویسم !

از ساعت های دوروبرم می ترسم ! انگار من نشستم وسط یک ساعت بزرگ و عقربه ی ثانیه شمارش مرا دور خودم می گرداند ؛ بی آنکه بخواهم بی آنکه بخواهد ! انگار این ساعت ها سرنوشت منند انگار من خاطره ی این ساعت هام !

 تو  برای من  مثل یک بازیچه ای ؛ هرجور که دلم بخواهد قلبت را لگد مال می کنم و میدانی که من مثل همیشه در همه بازی ها کودن و بی استعدادم حتی در این یکی که زجرآورترین نوع بازی است حتی برای بازیگر ؛ البته چیز عجیبی نیست واقعیت بزرگی را کشف نکرده ام ؛ همیشه بازی ها بازیگران را زجر می دهند و دیگران را می خندانند ؛ من تو را می گریانم احمق !! انقدر نخند !!!

راستی قرار است یک اتفاق مسخره بیفتد ؛
توی دلم رخت می شورند ؛ خانه تکانی داریم ! استقبال از تازگی ست ! قرار است بهار بشود درختها شکوفه بدهند ؛ اداره ها تعطیل شود ؛ مردم آجیل بخورند ، ما هم که آخرش نه درخت شدیم نه کارمند و نه حتی اهل دانه های روغنی ! چیزی که بر ما مبارک نیست بر شما مبارک ! ببخشید...راستی... شما ؟!

دلم می خواهد اینجا بنویسم مادرم چیز عجیبی خریده است ! دوتا گلدان و یک بشقاب !

 دلم بهار نمی خواهد
 سایه ام را با خود ببر از دست این بهار مسموم ...
آی زمستان دربه در عزیز !

نوشته شده در تاریخ شنبه 28 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.