تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد
آی آفتاب عزیز که با خاک سرزمین من غریبه ای
روی سرم علف سبز شده از بس توی خیابان های این شهر زیر این همه باران به انتظار نشستم ؛ این باران روسپی هم که فقط بلد است بر سر بی چترهای عالم ببارد !



این جنین عاطفه ی توی شکممان دیشب هی لگد میزدو حسابی دلایمان کرده بود ؛ ما هم به خیال اینکه وقتش رسیده راهی بیمارستان شدیم ؛ آنجا هم نگاهی به ما انداختند و یک مرفین حواله نمودند که آرام شویم ؛ یک درد به دردهایمان اضافه شد ؛ با دلی غمبار روی شکم خود دست گذاشتیم و لنگان لنگان به خانه امدیم ؛
خزیدیم در رختخوابی که هر شب خواب شما را توی آن می دیدیم ؛ مگر خواب به چشممان آمد ؟
هــــــــــــی !!
این حرفها را به حساب گلایه نگذارید
فقط نمی دانیم چه کنیم با این یادگاری عزیز که به سلامتی وجودش به این زندگی ویار گرفته ایم !!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 فروردین 1390 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.