تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد

سلام

امروزجمعه۲۵آذربود.

رفته بودم....

وقتی به آسمان نگاه کردم سه درخت پیر و قطور با شاخه هایی لبریز از التماس نگاهم میکردند.زمین پر از برگهای خشک و زرد بود.باد می وزید.باد گرم و تند!گرد و خاک غوغا می کرد.گرمم شد.ژاکتم را درآوردم.کودکی با گوشه چادر مادرش بازی میکرد.از کنارم گذشتند.هواسشان به من نبود.کمی آن طرف تر پیرمردی دور و دور تر میشد.خسته شدم از نشستن.باخودم گفتم کمی قدم بزنم.به راه افتادم. آرام آرام راه میرفتم و چشمانم روی زمین از این سنگ به آن سنگ می دوید.اسمها چقدر آشنا بودند!

جلوی یک عکس ایستادم.نوشته بود (به همین سادگی رفت)دلم سوخت.به عکس دقیق شدم تنها یک  کلمه در ذهنم جرقه زد.(ای کاش!)باز به راه افتادم و رسیدم سر جای اولم روبه روی مسجد.

دلم گرفت.

برای یک آرزوی خط خطی !

یا شاید خط خطی ترین آرزوی زندگیم!

خط خطی ترین آرزویی که می شود داشت!

دایی حمیدم را می گویم.

سردم شده بود.ژاکتم را پوشیدم.خاکهای لباسم را دیدم.حال و حوصله تکاندنشان را نداشتم.

می خواستم تا خانه را قدم بزنم.

تا خانه قدم زدم.

چقدر کوچه ها خلوت بود!



نوشته شده در تاریخ شنبه 26 آذر 1384 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.