تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد

چشمانم از بس  براه آمدنت ماند فرق تو و نیامدنت را از یاد برد!

-

صندوقچه را برداشتم ، دست دلم را گرفتم و بردمش سر جای همیشگی روی همان پله ی دوم تنهایی و نشاندمش که بیایی ، پله هایی که تازه امروز فهمیدم چقدر می شود دوستشان داشت !

بهانه ات را می گیرد؛

کلی برایش حرف زدم،قول دادم که وقتی آمدی بگذارمش میان عطر سرگردان گلهای همان صندوقچه که تا دنیا دنیاست با حس سبز و مقدس بودنت سر کند و دیگر هیچ وقت رفتنت،خبرنیامدنت و... روزهای بی تو بودن را نفهمد !

می دانم که بر میگردی

نمی دانم چرا بی قراری می کنم ... !

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 31 شهریور 1385 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.