تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد

ساعت شش صبحه

خدا من از دستت عصبانیم

خدا خجالت نمی کشی ؟؟؟ از من خجالت نمی کشی ؟؟؟

آره داد می زنم ! سر تو هم داد می زنم

بی معرفت !

چیکار کنم دیگه ؟؟؟

برا مرده هفت تیر می کشی ؟!!!!!!

به روش خودم بهت گفتم ! به روش خودت هم بهت گفتم !! باید بهم می دادیش ده بی انصاف من که اصلا تو خیالش نبودم که اون همه ماجرا هم پیش اومد

خدا اون همه بدو بدو کردم جواب می خواستم ! خدا تو خودت باعث شدی باور کنم از همون اولش تو می خواستی این اتفاق بیفته بایدم می افتاد !! آره باید ! من می گم باید !!

خدا تو رو تاحالا ننشوندن رو صندلی با یه ورق کاغذ و یه خودکار و یه موبایل که هی زنگهای نگران می خوره با گوشهایی که هرچی بیشتر اون صدای آشنا رو می خوان بشنونو بیشتر نمی شنون که !

تاحالا تورو ننشوندن گوش کنی اسم بابات و می خونن یا نه که !

ننشوندنت بی معرفت

خیلی بی معرفتی خدا

ازهمون اول این همه مقدمه چینی کردم که همینو بگم !



نوشته شده در تاریخ شنبه 25 آذر 1385 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.