تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد

بدم آمده از این پنجره که هرچی آفتاب است را می کوباند وسط پیشانی آدم... !

اگر باران می گرفت می پریدم بیرون ؛ بدون چتر... بدون من !

شاید با قطره های باران می خوردی به صورتم؛ و روسریم از بس خیالت باریده بود رویش ، طعم گس با تو بودن می گرفت !

دلم امروز پر از آرزوی عجیب یک عطسه و عطسه انگار تلنگر عجیب تر بودن تو به من  است !!!

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 دی 1385 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.