تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد

 

خودم را پیدا کردم که جا مانده بودم لای یک خاطره قدیمی!فهمیدم چیزی که بودم را می خواستم؛دوست داشتم؛اینجا را که برایم مثل یک دریچه بود به دنیای آشنایی که مرا تا چشمهای شما می برد؛من را ؛خودم را !!

می خواهم برگردم ! هم به خودم هم به شما هم به اینجا !

جانم بگوید برایتان

اینجا هواگرم است و من روزها مینشینم وسط اتاق و هی عرق می کنم ! گاهی می روم بیرون راه می روم به مغازه ها نگاه میکنم؛به آدمها میخندم و کلی کیف می کنم ! سرخوشی می کنم هرجا که دلم خواست روی جدول ها می نشینم، بلند بلند میخندم،نگران صاف ماندن لبه ی شال روی سرم نیستم و هزار بار یا حتی بیشتر اگر دوست داشته باشم از جلوی یک مغازه رد می شوم بدون اینکه به فکر نگاهی باشم که یک نفرکه ایستاده است هر دفعه به من می کند!

کسانی که نفسم را تنگ می کنند ندیده میگیرم،هروقت دلم خواست دنبال یک گوشه دنج می گردم می روم آنجا جیغ می کشم گریه می کنم بعد باری به اندازه همه دنیا از روی شانه هایم برداشته می شودوبا خیال راحت و دلی خجسته به گذشته ها فکر می کنمو به آینده پرواز می کنم !

به خاطر اینکه دستم را میگیرید دوستتان دارم:

 صادق ، الهه ، خسرو قاسمی، قلی ، تنها ، کبری ، رضا (پارسه) ، زگیل خان ، سارا،مهدی (مهمر )،محمد (داداشی)  و هر کس دیگری که گرمای وجودش مرا به اینجا برگرداند به خودم ،به شما !



نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مرداد 1389 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.