تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد

 

خیلی وقت بود صبح به صبح از خواب که بیدار می شدم برای گنجشکهای سرگردان خاطره که به پنجره ی چشمم تک می زدند کلی دانه می پاشیدم که حس بودن تو را توی گوشهایم جیک جیک نکنند ؛یک روز صبح ولی یک عطر آشنا توی صورتم می خورد جای داغ یک بوسه روی گونه ام می سوخت چشمم که باز شد تو نشسته بودی روی زمین کنار سفره و به یک لیوان بزرگ چای خیره بودی، بند دلم پاره شد ؛ بغضم گرفت نگاهم کردی و گفتی یک شکلات بزرگ اگر برایت بیاورم  برای همیشه صبح به صبح با بوسه بیدارم می کنی ؛همیشه می مانی؛هرجا که بروی برمی گردی، با خجالت گفتم تمام شکلاتهایم تا آخر دنیا برای تــو ! اشکهایم ریخت ؛ خندیدی ؛ چای خوردی؛تلخ ! شکلاتهایم را گذاشتی توی جیبت بلند شدی روی سرم دست کشیدی و آرام آرام از فکرم رفتی بیرون !

از فردای آن روز صبح به صبح که بیدار می شوم گونه ام می سوزد؛یک شکلات کنار بالشم به من می خندد و من هر روز تمام خانه را گردگیری می کنم؛ به گلدان ها آب می دهم؛لباس قشنگ می پوشم ؛ موهایم را پریشان می کنم و منتظر می نشینم تا خوابم ببرد ؛ به خوابهایم خوش آمدی؛ مهمان عزیز غریزه ی من !

 

به یک چیز عجیب در گذشته خیره ام که نه پاک می شود و نه فراموش ؛چیزی مثل جای رگ زدن روی مچ دست  !

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 شهریور 1389 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.