تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد

چشمهای تو عجیب ترین جای دنیاست !

یک لانه کوچک توی چشمت داری ؛ یک کبوتر سفید رویش نشسته ؛ سرش را توی پرهایش فرو کرده ؛ چشمانش را بسته ، وقتی به چشمهای تو نگاه می کنم سرش را بلند می کند ؛ نگاهش را به نگاهم می بندد ؛ بند دلم پاره می شود ؛ سست می شوم ! داغ می شوم !

دستهای تو عجیب ترین جای دنیاست !

یک پیچک سبز توی دستت داری ؛ سبز روشن ؛ سبز شمالی ! وقتی دستهایت را می گیرم دور وجودم میپیچی ؛ مسخ می شوم ! رام می شوم !

یک حس عجیب دور انگشت دست چپم پیچیده ؛ کلی بوسه روی شانه ام می لغزد !

من از امروز سرشارترین زن روی زمین برای تو خواهم بود !

من از امروز سرشارترین زن روی زمین برای تو خواهم ماند !


من تا به حال سر هیچ کلاسی شاعر نشده بودم ؛ امروز ولی دفترچه ام را باز کردم یک برگش را کندم برای خودم یک جفت بال درست کردم و خودم را از طبقه سوم وادار به پرواز کردم !

من از پله می ترسم ؛ خیلی !!



نوشته شده در تاریخ شنبه 24 مهر 1389 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.