تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد

نمی دانم چرا چشمهای من صحن ندارد ، کبوتر ندارد ، سایه ندارد ، سرمه ندارد ، باران ندارد ، شعر ندارد ؛ هیچوقت نداشت ! اصلا مادرم مرا یکجور عجیــب زائید من تنها نوزاد زمین بودم که وقتی زدند پشتش که سرنوشتش را گریه کند به فکر فرو رفتم !

نمی دانم چرا همان لحظه چشمم به پنجره افتاد که پشت شیشه ی تارش چشمان درشت پسرکی بود که درست به عریانی من دوخته شده بود !

نمی دانم چرا وقتی لبش را چسباند به شیشه و سرمای بارانهای بهاری شمال را حس کرد بند نافم پاره شد !

نمی دانم چرا وقتی مرا در آغوش مادرم گذاشتند پشتش را به من کرد ؛ وقتی پدرم مرا دید یک قدم از من دور شد ؛ وقتی شیر خوردم یک قدم ؛ وقتی خوابیدم یک قدم ؛ وقتی به راه افتادم یکی ؛ وقتی دندان درآوردم یکی دیگر ؛ وقتی...یکی یکی یکی یکی ... !

من بالاخره یک روز گریه کردم ؛ وقتی آنقدر بزرگ شدم که هزار بار از من دور شد ؛ وقتی که دیگر حتی یک سایه هم نبود برای چشمانی که همین جا نوشتم !

فراموش شدنی نبود اما زمان مرا با خود به سمت مرگ می کشاند ؛ به سمتی که او نبود !

یکبار آن چشمها را پیدا کردم ؛ گرفتم توی دستم و مردی که با آن چشمها بود را بوسیدم تا بهانه ی کافی داشته باشم برای اینکه فراموش کنم روزی نوشته بودم :

 " سالهاست که برایت نامه نمی نویسم سالهاست که دیگر دنبالت نمی گردم سالهاست که چمدان شوم تو را بسته ام گذاشتم دم در کنار جاکفشی که اگر روزی به خاطر آوردی که مسیر کوچه مان برایت آشناست ؛ که کلید حقیرانه ای که یک عمر روی دسته کلیدت داشتی و هرچه فکر می کردی به خاطر نمی آوردی مال کجاست کلید خانه ی من است ؛ که وقتی قدمهای مرددت را گذاشتی توی ذهنم چمدانت را برداری کلیدم را بگذاری و خداحافظ !! "

امروز می خواهم برای خودم تکرار کنم که چشمهایم در جستجویش بود در تمام عمر ؛ بی آنکه نگاهی باشد ؛ مرهمی یا حتی تسلایی برای اشکهای غریبانه ام زیر پتوی بی کسی ؛ باید یادم بماند که بهانه نگیرم چرا عاشق ترین آدم دنیا نیست حالا که نزدیک است

یادم می ماند ؛

آهای چشمهای عجیب !



نوشته شده در تاریخ شنبه 16 بهمن 1389 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.