تبلیغات
نگار آباد
نگار آباد
خلاصه بهاری دیگر 
بی حضور تو
 از راه می رسد..... 
و آنچه كه زیبا نیست زندگی نیست ؛ روزگار است......

شمس لنگرودی


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 دی 1394 توسط | نظرات ()
یكی از سخت ترین كارایی كه تو زندگیم كردم این بود كه قلمم رو كشتم !
جالبه توی این مدت همش چند نفر ازم سراغ شعرامو میگرفتن .... میگفتن چرا دیگه نمی نویسی ولی مگه میشه نوشت ؟ چی بنویسم ؟ از كی بنویسم ؟ واسه كی بنویسم ؟ برای چی بنویسم ؟
هرجور حساب می كنم می بینم نمیشه .... انگار نوشتن هم مثل یه دوره ای از زندگیم بود كه تموم شده ... هرچند یه زمانی فك می كردم نوشتن برام غریزیه  .... مثل غذا خوردن !
مهم نیس .... بگذریم.
من همیشه ادم حسودی بودم .... البته همیشه سعی كردم اینو از دیگران مخفی كنم حتی از تو هم مخفی كرده بودم ... نگو كه می دونستی ! این روزا به آدمای دورو برم حسودیم میشه میدونی چرا ؟ چون اونا می تونن روی یه چیزی تمركز كنن . مثلا روی كارشون یا درسشون یا زندگشیون یا ..... خلاصه بالاخره یه چیزی دارن كه دوس داشته باشن وقت بذارن روش ؛ من همش دارم توی یه سردرگمی زندگی می كنم...همیشه گیجم....منگم....بی حالم .... بی روحیم .... پیر شدم پیر !
راستی من موقعی كه تصمیم گرفتم بیام اینجا  خودم رو متقاعد كردم كه برای خودم یه نامه بنویسم  ولی ببین بیچارگی منو ؟ تو نامه ای كه برای خودم می نویسم هم دارم با تو حرف می زنم ! قلدری می كنم نه ؟ خودمم حس كردم قلدر شدم !
همیشه تو زندگی از تو طلبكار بودم !‌ هنوزم هستم ! میبینی چه بیچاره ای هستی ؟
خستم ... گردنم درد میكنه پام درد میكنه انگشت دوم دست راستم درد می كنه سرم درد میكنه كرخ شدم ... داره مثه چی از آسمون باروون می باره .... یادت قبلا باروونو دوس نداشتم ؟ میگفتم افسردم میكنه ؟ برنامه هامو بهم میزنه ؟ سشوار موهامو خراب میكنه ؟ ولی الان دوس دارم !‌باررون میباره میشینم تو تاریكی ابرا سیگار می كشم.... بهت نگفته بودم سیگاری شدم نه ؟ یادم نمیاد !
تو هم پیر شدی .... قشنگ معلومه ! 
ساعت داره دو میشه .... هزارتا ترفند زدم كه امروز رو به ساعت دو برسونم باورت میشه ؟ زمان برام متوقف شده ! جووون میكنم تا بگذره !
ولش كن بابا از اینم بگذریم !

پ.ن :
چه خوابی دیده بودی ؟ بدتر از چیزایی كه تو واقعیت دیدی بود ؟






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 آذر 1394 توسط | نظرات ()
همه روزهای هفته فردند
جمعه اما
دو نفر است
یكی دلت را می فشارد
یكی گلویت را
با جمعه ها كنار آمدیم اما
روزهای قرمز این سر رسید را چه كنیم
شنبه ای را كه جمعه است یكشنبه ای را كه جمعه ....

رویا شاه حسین زاده


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1394 توسط | نظرات ()

I was five and he was six

We rode on horses made of sticks

He wore black and I wore white

He would always win the fight

Bang bang, he shot me down

Bang bang, I hit the ground

Bang bang, that awful sound

Bang bang, my baby shot me down.


Seasons came and changed the time

When I grew up, I called him mine

He would always laugh and say

"Remember when we used to play?"


Bang bang, I shot you down

Bang bang, you hit the ground

Bang bang, that awful sound

Bang bang, I used to shoot you down.


Music played, and people sang

Just for me, the church bells rang.


Now he's gone, I don't know why

And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye

He didn't take the time to lie.
 

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground

Bang bang, that awful sound

Bang bang, my baby shot me down


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 مهر 1394 توسط | نظرات ()

کجاست جای تو در جمله زمان؟ که هنوز ...

که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

 

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

 

چقدر دلخورم از این جهان‌ِ بی‌موعود

از این زمین که پیاپی ... از آسمان که هنوز...

 

جهان سه نقطه پوچی است خالی از نامت

پر از «همیشه همین ‌طور»، از «همان که هنوز»

 

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می‌افتی

ولی تو «باید»ی، ای حس ناگهان! که هنوز ...

 

در آستان جهان ایستاده چون خورشید

همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز ...

 

شکسته ساعت و تقویم پاره‌پاره شده

به جست‌و‌جوی کسی آن سوی زمان، که هنوز

 

سؤال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟

تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که: هنوز

از : محمد سعید میرزایی


پ.ن : تولدت مبارك صورتی


 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 شهریور 1394 توسط | نظرات ()

ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر!
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه! کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!

ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم!

 

از : ناهید عرجونی



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 شهریور 1394 توسط | نظرات ()

ساده لوحی در خانه ی ما موروثی است 

پدر تار می زد 

و می گفت جهان به آواز زنده است 

برادرم برای جنگ نامه می نوشت:

"تمامش کنید ابله ها

مگر نمی بینید

انسان کشته می شود"

و من فکر می کنم 

خاور میانه را

شعر نجات می دهد...

 ناهید عرجونی



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 مرداد 1394 توسط | نظرات ()

دیگر همانند گذشته دل تنگ ات نمی شوم

حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی کنم

در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاری ست

چشمانم پُر نمی شود

تقویم روزهای نیامدنت را هم دور انداخته ام

 

کمی خسته ام

کمی شکسته

کمی هم نبودنت، مرا تیره کرده است

اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را

هنوز یاد نگرفته ام

تنها “خوبم” هایی روی زبانم چسبانده ام

 

مضطربم.. فراموش کردن تو

علی رغم اینکه میلیون ها بار

به حافظه ام سر می زنم

و نمی توانم چهره ات را به خاطر بیاورم

من را می ترساند

 

دیگر آمدن ات را به انتظار نمی کشم

حتی دیگر از خواسته ام

برای آمدنت گذشته ام

اینکه از حال و روزت باخبر باشم

دیگر برایم مهم نیست

 

بعضی وقت ها به یادت می افتم

با خود می گویم: به من چه؟

درد من برای من کافی ست

 

آیا به نبودنت عادت کرده ام؟

از خیال بودنت گذشته ام؟

 

مضطربم..

یا اگر

عاشق کسی دیگر شوم؟

 

باور کن آن روز

تا عمر دارم

تو را نخواهم بخشید ...

(اُزدمیر آصاف)

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 مرداد 1394 توسط | نظرات ()

من میهمان دارم مبادا خاك برخیزد.... حالا كه وقت آبرو داریست جارو جان
انقدر بی تابی نكن پیراهن نازم .... هی روی یشانی نیا با شیطنت مو جان
وقتی تو می آیی درو دیوار می رقصند .... انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان
عاشق شدن را داشتم از یاد میبردم .....این شیر را بیدار كردی بچه آهو جان
در چشمهایت شیشه عمر مرا داری.... وقتی كه میبندیش دیگر مرده ام كو جان ؟
كو جان كه برخیزم تو این سهراب را كشتی... گیرم كه روزی بازگردی نوش دارو جان

(مهدی فرجی)



نوشته شده در تاریخ شنبه 24 مرداد 1394 توسط | نظرات ()


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 مرداد 1394 توسط | نظرات ()

آموزگار نیستم 
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا كنند
پرندگان نیز آموزگار نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا كن به تنهایی
پرواز كن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزگ ترین عاشقان دنیا 
خواندن نمی دانستند

(نمی دونم از كیه)


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 مرداد 1394 توسط | نظرات ()

من نیستم....
نگاه كن این باغ سوخته
تاوان آتشی است كه روشن گذاشتی
مهدی فرجی




نوشته شده در تاریخ شنبه 10 مرداد 1394 توسط | نظرات ()

هرچه بیشتر


احساس تنهایی كنی


احتمال شروع یك رابطه احمقانه بیشتر مى شود.


- ریچارد براتیگان



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 مرداد 1394 توسط | نظرات ()

یغما گلروئی



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 مرداد 1394 توسط | نظرات ()

نه سراغی نه سلامی خبری می خواهم
قدر یك قاصدك از تو اثری می خواهم 

(مهدی فرجی)


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مرداد 1394 توسط | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.